گام بیست و هشتم
نقد و داوری بر ترانه ، به قلم احسان سلطانی ( قسمت آخر )
عاطفه
پس از تخيل و زبان به سراغ " عاطفه " مي رويم.
عاطفه يا احساس
زمينه ي دروني و معنوي شعر است، به اعتبار كيفيت برخورد
شاعر با جهان خارج
و حوادث پيرامونش.
مثل اين كه از پنجره به بيرون نگاه كنيم و ريزش باران
يا سقوط يك برگ يا
ديدن يك حادثه در خيابان ما را متأثر مي كند و ذهنيات
ما تا مدتي در پيرامون آن
حادثه جريان مي يابد.
ناگفته پيداست كه
نوع عواطف هركسي، سايه اي است از " من " او.
بر اين اساس مي توان ، در يك
چشم انداز عام، " من " ها را در سه گروه عمده و
اساسي تقسيم كرد:
1) " من " هاي فردي و شخصي، مثل من اغلب گويندگان شعر درباري و بعضي شعرهاي
عاشقانه ي رمانتيك در دوره ي اخير و چه بسيار من هاي ديگر.
اگر بخواهيم از
قدما مثال بياوريم، مسعود سعد سلمان يكي از نمونه هاي
اين گونه "من" شخصي
است.
او در يك قمار سياسي كه براي رسيدن به شغل و پست امارت يا وزارتي،
بازي كرده باخته و محبوس شده است. تمام شعرهاي او بر محور " من " شخصي
او حركت مي كند.
2) " من " هاي اجتماعي كه حوادث پيرامون را در قياس با
زندگي و خواست هاي
شخصي خود نمي سنجند، بلكه مجموعه اي از هم سرنوشتان خود
را در برشي
زماني و مكاني معيني در نظر دارند و اگر " من " مي گويند شخص
خودشان منظور نيست.
در قدما ناصرخسرو نمونه اي از اين گونه " من " هاست و در عصر اخير اغلب گويندگان
مشروطه و معاصر.
3) " من " هاي بشري و انساني كه از مرز زمان و مكان محدود، فراتر مي
روند.
براي آن ها سرنوشت انسان و مشكلات حيات انساني مطرح است،
مانند خيام
و مولوي و حافظ و بسياري از گويندگان شعرهاي عرفاني در ادب فارسي.
بي
گمان مهم ترين عنصر شعر كه بايد ديگر عناصر در خدمت آن باشند،
همين عنصر
عاطفه است كه زندگي و حيات انساني را در صور مختلف خود ترسيم مي كند.
هر چه " من " يك شاعر گسترده تر باشد، ارزش مند تر است.
به
سراغ جهان بيني ايرج جنتي عطايي ، شهيار قنبري و اردلان سرفراز در
ترانه
هايشان برويم.
گر چه عشق، موتيف ترانه هاي اين سه ترانه سراي بزرگ است اما
شاخك اين سه
ترانه سرا هميشه نسبت به مسائل پيرامونشان نيز حساس بوده است.
به گونه اي كه حتي گاه در ترانه هاي عاشقانه شان هم، رد پاي دل نگراني هاي
اجتماعي و
سياسي ديده مي شود.
تصوير انواع لحظه هاي ناب عاشقانه را مي
توان در ترانه هاي ايشان ديد.
يك دوره ي تقريباً كامل عاشقي را و از ديگر
سو هيچ گاه چشمشان را بر تراژدي هاي
جامعه نبسته اند.
تا آن جا كه كم تر فرصت پرداختن به "انسان" ( چونان " انسان" در اشعار خيام ) را داشته اند.
در ميان اين سه ترانه سرا، اردلان سرفراز به انسان، بيش تر، از دريچه ي عرفان مي نگرد
و حتي اگر از ترانه هاي عرفاني او بگذريم، در ساير ترانه
هايش نيز " من " گسترده تري
نسبت به جنتي عطايي و قنبري دارد.
گر چه در بسياري از ترانه هاي عاشقانه ي اين بزرگان، سوژه هايي هميشگي
مانند ابراز
نياز به معشوق و يا ابراز خشنودي از رسيدن به معشوق ديده مي
شود و كم تر سوژه هايي
مانند نفرت در عشق و اعلان جنگ به معشوق و يا
خشنودي از جدايي و سوژه هايي از
اين دست ديده مي شود
(مانند سوژه ي بسيار
هنرمندانه ي " سفر" و " سادگي مرا ببخش" اردلان سرفراز)،
اما همين سوژه هاي
كليشه اي
( " ابراز نياز به معشوق " و " ابراز خشنودي از رسيدن به معشوق " )
نيز
معمولاً هنرمندانه مضمون پردازي مي شود.
مانند سوژه هاي " دو پنجره " ، " ماه
پيشوني" ، " تحمل كن " ، " بغلم كن" ،
" نفس " و " آبي " و ...
ترانه
سرايان امروز بايد هوشيار باشند كه ترانه هاي عاشقانه يي با سوژه هاي
" ابراز نياز واحتياج به معشوق" و " ابراز خشنودي از در كنار معشوق بودن" بسيار
كليشه اي شده اند واگر بَناست سوژه ي ترانه هاي امروزي قرار گيرند
بايد بسيار زيبا
و حرفه اي مضمون پردازي شوند.
گزينش سوژه هاي غيركليشه اي
براي ترانه هاي عاشقانه مي تواند سكوي پرتابي براي
ترانه هاي امروز باشد.
شهيار
قنبري و ايرج جنتي عطايي در بسياري از ترانه هاي اجتماعي- سياسي خود
ديونوسوسي (Dionysian) نيستند.
"اميد" در بيش تر ترانه هاي اجتماعي - سياسي ايشان ديده مي شود به ترانه هايشان رنگ
و بوي آپولويي (Apollonian)
مي دهد.
" اميد " در ترانه هاي " سياه پوش ها " ، " قدغن " ، " لالا لالا ديگه بسه گل لاله " ،
" سر كلاس نقاشي " ، " با من از ايران بگو" ، " فاجعه " و ...
اما " اميد" در ترانه هاي اردلان سرفراز به شدت ترانه هاي جنتي عطايي و قنبري
نيست.
گر چه در " جهان سوم" ، " هم خونه" ، " لالا لالا گل زيره" و برخي ترانه
هاي ديگرش
نشانه هايي از اميد ديده مي شود، اما در " به بچه هامون چي
بگيم" ، " خواب" ،
" سال2000" ، " نيستي" ، " سال صفر" ، " آشفته بازار" ، " آشفته " ،
" آهاي مردم دنيا " و...
به شدت ديونوسوسي است.
بد نيست در اين جا به
يكي از علل موفقيت ترانه هاي اردلان سرفراز نيز بپردازيم.
علتي كه در
بسياري از ترانه هاي مشهورش ضعف نسبي زبان و تخيل را
(نسبت به زبان و تخيل در ترانه هاي جنتي عطايي و قنبري) پوشانده است:
در اين بيت از حافظ:
رويت كسي نديد و هزارت رقيب هست
در پرده اي هنوز و صدت عندليب هست
تِم
ِ كلي، احساس دست نيافتن است.
خواننده، نخست با اين وجه تماس مي يابد، نه
اين كه امثال ارتباط بين " صد" و " هزار" يا
ايهام كلمه ي " هزار" براي او
مهم باشد.
جزئيات و مسائل فني را معمولاً منتقدان و مفسران توضيح مي دهند.
خواننده فقط مسخر كليات انطباقي است. ( نقد ادبي – دكتر سيروس شميسا )
ارتباط
برقرار كردن با ترانه الزاماً نيازمند ساده بودن ترانه نيست.
ولي اگر
ترانه ساده باشد زودتر بين ذهن و مقصود ترانه سرا انطباق صورت مي گيرد و
لذت هنري حاصل مي شود.
اما ترانه ي ساده گفتن مانند راه رفتن بر لبه ي تيغ
است.
اردلان سرفراز در بسياري از ترانه هاي مشهورش توانسته به خوبي از اين
لبه ي تيغ جان
سالم به در ببرد زيرا ترانه هايش علي رغم سادگي، دچار
ابتذال نشده است.
وي در بسياري از ترانه هاي مشهورش توانسته همان مفاهيمي
را كه جنتي عطايي و قنبري
با كمك زبان قوي و تخيل مناسب القا كرده اند،
القا كند.
قدرت ساده گويي سرفراز به حدي بالاست كه قنبري و جنتي عطايي
هنگامي كه خواسته اند
به ساده گويي برسند، مانند وي موفق نبوده اند
( و
البته جنتي عطايي به هنگام ساده گويي موفق تر از قنبري بوده است و در كل
جولان گاه ِ قنبري، جايي است كه ترانه هايش هنري مي شوند و معمولاً در
ترانه هاي
ساده اش زيبايي چشم گيري ديده نمي شود ).
بسياري از ترانه سرايان امروزي، به دليل اين كه به اندازه ي قنبري و
جنتي عطايي
قدرت پوشاندن رخت تخيل بر تن ترانه هايشان را ندارند و در " زبان " هم متبحر نيستند،
به ساده گويي روي مي آورند.
اما فرق ساده گويي
بيش تر امروزي ها با ساده گويي سرفراز اين است كه نمي توانند
مفاهيم ارزش
مند و حرف هاي گفتني و ريزه كاري هاي بزرگ را با ترانه هاي ساده شان
منتقل
كنند.
در اینجا مقاله ی چند هفته ای را به پایان میبرم و
امیدوارم مطالبی که خدمت دوستان ارائه شد مورد استفاده قرار گرفته باشد و
دوستان ترانه سرا با مطالعه ی دقیقتر آن
دنیای ترانه ی امروز را ازاین هزیان گویی ها برهانند...
ادامه ندارد ...
هنارت نتیجه ی تحقیقات من است در سال های دور در مورد ترانه ،